كوچكترين گناه اين مرد بدنام كردن روحانيّت است. او همكاري روحانيّت با دستگاههاي ظلم و زور عليه تودة مردم را به صورت يك اصل كلّي اجتماعي در آورد. مدّعي شد كه مَلِك و مالك و ملاّ، و به تعبير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در كنار هم بوده و يك مقصد داشتهاند. اين اصل معروف ماركس و به عبارت بهتر مثلّث معروف ماركس را كه دين و دولت و سرمايه سه عامل همكار بر ضدّ خلقند و سه عامل از خودبيگانگي بشرند، به صد زبان پياده كرد. منتهي به جاي دين، روحانيّت را گذاشت. نتيجهاش اين شد كه جوان امروز به اهل علم به چشم بدتري از افسران امنيّتي نگاه ميكند. و خدا ميداند كه اگر خداوند از باب «وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَهُ وَ اللَهُ خَيْرُ الْمَـ'كِرِين » در كمين او نبود، او در مأموريّت خارجش چه به سر روحانيّت و اسلام ميآورد.
تبليغاتي در اروپا و آمريكا له او از زهد و ورع و پارسائي تا خدمت به خلق و فداكاريو جهاد در راه خدا و پاكباختگي در راه حقّ شده است. و بسيار روشن است كه دستهاي مرموزي در كار بوده و دوستان خوب شما در اروپا و آمريكا اغفال شدهاند. من لازم ميدانم كه حضرتعالي گاهي برخي افراد بصير را ولو به طور خفا به اروپا و آمريكا بفرستيد، جريانها را از نزديك ببينند و گزارش دهند؛ كه به عقيدة بعضي از دوستانتان در آنجا پارهاي از حقائق از حضرتعالي كتمان ميشود.
گروههاي چهارگانة فوق با من به حساب اينكه تا اندازهاي اهل فكر و نظر و بيان و قلم هستم به شدّت مبارزه ميكنند. شايعه برايم ميسازند، جعل و افترا ميبندند، بطوريكه خود را مصداق آن شعر فارسي ميبينم كه محقّق اعظم خواجه نصيرالدّين طوسي در آخر «شرح اشارات» به عنوان زبان حال خود آورده است:
به گرداگرد خود چندان كه بينم بَلا انگشتريّ و من نگينم
مرحوم مطهّري مطلب را ادامه ميدهد تا ميرسد به اينجا كه مينويسد:
بسيار خوب است، و براي شناختن ماهيّت اين شخص لازم است كه حضرتعالي مجموعة مقالات او را در «كيهان» كه يك سال و نيم پيش چاپ شد، شخصاً مطالعه فرمائيد.
اين مقالات دو قسمت است: يك قسمت بر ضدّ ماركسيسم است كه مقالات خوبي بود و ايرادهاي كمي از نظر معارف اسلامي داشت. ولي قسمت دوّم مقالاتي بود دربارة ملّيّت ايراني (و مستقلاّ ماشين شده) و در حقيقت فلسفهاي بود براي ملّيّت ايراني؛ و قطعاً تا كنون احدي، از ملّيّت ايراني به اين خوبي و مستند به يك فلسفة امروز پسند دفاع نكرده است.
شايسته است نام آنرا «فلسفة رستاخيز» بگذاريم. خلاصة اين مقالات كه يك كتاب ميشود، اين بود كه ملاك ملّيّت، خون و نژاد كه امروز محكوم است نيست؛ ملاك ملّيّت، فرهنگ است. و فرهنگ به حكم اينكه زادة تاريخ است نه چيز ديگر، در ملّتهاي مختلف، مختلف است. فرهنگ هر قوم روح آن قوم و شخصيّت اجتماعي آنها را ميسازد. خود و «منِ» واقعي هر قوم، فرهنگ آن قوم است. هر قوم كه فرهنگ مستمرّ نداشته نابود شده است. ما ايرانيان فرهنگ دوهزار و پانصد ساله داريم كه ملاك شخصيّت وجودي ما و منِ واقعي ما و خويشتن اصلي ماست. در طول تاريخ حوادثي پيش آمد كه خواست ما را از خودِ واقعي ما بيگانه كند، ولي ما هر نوبت به خود آمديم و به خود واقعي خود بازگشتيم.آن سه جريان عبارت بود از حملة إسكندر، حملة عرب، حملة مغول. در اين ميان بيش از همه دربارة حملة عرب بحث كرده و نهضت شعوبيگري را تقديس كرده است. آنگاه گفته: اسلام براي ما ايدئولوژي است و نه فرهنگ. اسلام نيامده كه فرهنگ ما را عوض كند و فرهنگ واحدي به وجود آورد، بلكه تعدّد فرهنگها را به رسميّت ميشناسد. همانطوريكه تعدّد نژادي را يك واقعيّت ميداند. آية كريمة «إِنَّا خَلَقْنَـ'كُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَي' وَ جَعَلْنَـ'كُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآنءِلَ... » كه اختلافات نژادي و اختلافات فرهنگي كه اوّلي ساختة طبيعت است و دوّمي تاريخ، بايد به جاي خود محفوظ باشد. ادّعا كرده كه ايدئولوژي ما روي فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روي ايدئولوژي ما، لهذا ايرانيّت ما ايرانيّت اسلامي شده است و اسلام ما اسلام ايراني شده است. با اين بيان عملاً و ضمناً ـ نه صريحاً ـ فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامي را انكار كرده است؛ و صريحاً شخصيّتهائي نظير بوعليّ و أبوريحان و خواجه نصيرالدّين و ملاّ صدرا را وابسته به فرهنگ ايراني دانسته است. يعني فرهنگ اينها ادامة فرهنگ ايراني است.
اين مقالات بسيار خواندني است. در انتساب آنها به او شكّي نيست. به بعضيها مثل آقاي خامنهاي و آقاي بهشتي گفته: مال من است؛ ولي مدّعي شده كه من اينها را چندين سال پيش نوشتهام و اينها آنها را پيدا كرده و چاپ كردهاند؛ در صورتيكه دلائل به قدر كافي هست كه مقالات، جديد است. به هر حال مطالعة حضرتعالي بسيار مفيد است.
۲- امام خميني و دکتر شريعتي
به نقل از کتاب "شريعتي و حسينيه ارشاد"
سياست کلي امام دربارهي اختلافات طرح شده در ارتباط با شريعتي، بر پايهي کنار گذاشتن مسائل فرعي از مسائل يا مسألهي اصلي که مبارزه با رژيم بود، قرار داشت. به همين دليل، امام موضعگيري در برابر شريعتي را روا نميشمرد، اما همزمان، انتقاداتي از وي و روشنفکران مذهبي همانند وي داشت که آنها را به شکلهاي مختلف و بدون آنکه به صورت صريح موضعگيري کند، مطرح کرد. بنا به اهميت برخورد امام با مسألهي شريعتي که در سال 56 و 57 دشوارترين مسألهاي بود که ميتوانست ميان انقلابيون دشمني ايجاد کند و امام با سياست مناسب توانست اين مشکل را حل کند،
صريحترين موضع امام نسبت به شريعتي، دربارهي مطالبي بود که وي نسبت به مجلسي و اصولاً روحانيت مطرح کرده بود. يکبار امام به آقاي خسرو منصوريان فرموده بود: سلام مرا به شريعتي برسان و بگو خداوند به شما توفيق بدهد؛ اما گلهاي که از شما دارم اين است که گفتهايد آخوندها يکدست براي گرفتن و يک دست براي بوسيدن دراز کردهاند؛ اينطور نيست. (44) امام در موارد ديگري هم در سخنرانيهاي خود نسبت به آنچه که شريعتي دربارهي روابط علما و صفويه گفته بود، انتقاد کردند. (45) آقاي الهي خراساني به بنده فرمودند که در سال 56 از امام دربارهي شريعتي سؤال کردم. ايشان به من گفتند: من به آقاي مطهري که همينجا بود گفتم؛ به شريعتي بگو: اين حرفها چيست که ميزنند. به مقدسات مردم، به مفاتيح، به مرحوم مجلسي توهين ميکنيد. کسروي هم قبلاً همين حرفها را ميزد. امام در چندين سخنراني، بدون آنکه نامي از شريعتي به ميان آورد، تز اسلام منهاي آخوند را به شدت رد کرد. (46) امام در دو سخنراني مهم خود در تاريخ 6 مهر 56 و 10 آبان همان سال، به تفصيل به انتقاد از افکار روشنفکران مذهبي پرداخت. اين در حالي بود که امام ميکوشيد تا به گونهاي با آنان برخورد کند که اسباب دور شدن بيشتر آنان را از اسلام فراهم نسازد. عمدهي انتقاد امام در اين سخنرانيها از نوشتههاي روشنفکران مذهبي، نگاه آنان به اسلام از بعد مادي بود. امام ضمن رد ديدگاه صوفيانه و صوفياني که نسبت به اسلام تنها به ابعاد معنوي توجه داشتند، دربارهي روشنفکران مذهبي فرمودند: «حالا هم يک جمعي پيدا شدهاند که اينها نويسندهاند و خوب هم چيز مينويسند، لکن آيات قرآن را عکس آن چيزي که فلاسفه و عرفا آن وقت مطرح کرده بودند و همهي ماديات را برميگداندند به معنويات، اينها تمام معنويات را به ماديات برميگردانند، عکس آنها.» امام معتقد است هر دو گروه اسلام فقاهتي را کنار گذاشتهاند و در ميان روشنفکران مذهبي با بياعتنايي به فقه عملاً اين کار را کردهاند. ايشان ميفرمايد: «جنبهي ماديت، حالا که در دنيا غلبه پيدا کرده است به اين سختي و دنيا با زرق و برق زياده شده است ... حالا هم يک دستهاي پيدا شدهاند که اصل تمام احکام اسلام را ميگويند براي اين است که يک عدالت اجتماعي پيدا بشود، طبقات از بين برود، اصلاً اسلام ديگر چيزي ندارد؛ توحيدش هم عبارت از توحيد در اين است که ملتها در زندگي توحيد داشته واحد باشند. عدالتش هم عبارت از اين است که ملتها همه بهطور عدالت و بهطور تساوي با هم زندگي بکنند. يعني زندگي حيواني عليالسواء ...».
درباره برخورد امام با مسألهي شريعتي گزارشهاي ديگري هم در دست است:
يک خبر حکايت از آن دارد که امام به سيد جعفر عباسزادگان دربارهي شريعتي فرموده بود: شريعتي فرد متفکر است، اما اشتباهاتي دارد ما به آيتالله مطهري گفتهايم که اشتباهات ايشان را تذکر بدهند. (50) مورد ديگر پاسخ امام به پرسشي راجع به شريعتي است که حامد الگار آن را نقل کرده است. وي پس از اشاره به انتقاد مطهري از شريعتي در ميگويد: انتقاد مطهري از دکتر شريعتي به خاطر محکوم ساختن ملا محمدباقر مجلسي، حتي از مرز ايران گذشت و زماني که آيتالله خميني در نجف حضور داشتند، ايشان نيز از برخورد و تضاد بين آن دو آگاه شدند. يکي از دوستان من در زمان پس از پيروزي انقلاب اسلامي به خدمت ايشان رفته و نظر امام را در مورد نقش دکتر شريعتي در انقلاب جويا شدند و امام همانگونه که شيوهي خردمندانهي ايشان است، ابتدا از دوست من پرسيدند: به عقيدهي خود شما بزرگترين عامل انقلاب و پيروزي انقلاب چيست يا کيست؟ و بيآنکه منتظر پاسخ شوند، اظهار داشتند: مشيت الهي. اين خداوندگار بود که اين راه يا آن راه را در پيش پاي ما گذاشت و شرايط را بري پيروزي انقلاب فراهم آورد. اين دوست من که خود از جمله کساني است که با مطالعهي آثار شريعتي به اسلام روي آورده است از امام سؤال کرد: آيا فکر نميکنيد که دکتر شريعتي در اين انقلاب سهم عظيمي داشته باشد؟ آيتالله خميني در کمال صراحت و سادگي جواب دادند که آثار دکتر شريعتي و تعاليم وي مباحثات و جدلهاي بسياري را ميان علما برانگيخت و در عين حال تأثير عظيمي بر جوانان روشنفکر ايراني گذارده، آنان را به سوي اسلام فرا خواند. امام همچنين اظهار داشتند که پيروان دکتر شريعتي ميبايست مطالعات خود را فراتر از آنچه که دکتر شريعتي اظهار داشته برده و در تراديسيون تشيع مطالعهي بيشتري به عمل آورند. در عين حال علماي تشيع سنتي ميبايست اين حقيقت را دريابند که هيچيک از علما کلام آخر را نگفته و حرفهاي ديگر براي گفتن هست. بنابراين ضرورت ارزيابي دقيق در مسايلي که دکتر شريعتي مطرح ميسازد وجود دارد. (51)
امام چندين بار قصهي دکتر شريعتي را با مسألهي قتل شمسآبادي و شهيد جاويد مقايسه کرده، طرح آنها را نادرست و اسباب اختلاف عنوان کردند. (52) از جمله در موردي فرمودند: مسألهي دکتر شريعتي را پيش ميآوردند. از آن طرف دامن بزن به اينکه اين مثلاً چطور است. اهل منبر هم بيتوجه به مطلب که عمق قضيه چيست، منبر ميرفتند و حرف ميزدند؛ آن طرف هم جوانهاي داغ بيتوجه به واقعيت مطلب از اينور ميافتادند. اين دو گروه را در مقابل هم قرار ميدادند براي اينکه ذهنشان را از خودشان منصرف کنند. (53) و در جاي ديگر پس از اشاره به مسألهي شمسآبادي فرمودند: بعد اين هم يک خردهاي کم شد، شريعتي را پيش کشيدند؛ هي دامن بزن! از اينور تکفير از آنور تمجيد. هر دو طايفه غافل از اينکه کي داره کلاه سرشان ميگذارد. (54) گروهي از کارگران در 20 تير 58 خدمت امام ميرسند و از ايشان ميخواهند موضعگيري روشن و مناسب دربارهي شخصيت اسلامي مرحوم شريعتي داشته باشد. امام ميگويد: من جواب از اين نميدهم. همين مسأله، مسألهي ايجاد اختلاف است؛ يعني مسأله اسباب اين ميشود که شما يک دسته بشويد، آنها يک دسته بشوند، مشغول يک، و شما مشغول يک کار ديگر بشويد و آنها مشغول اصل قضيه بشوند. اصل قضيه را ببينيد. اين مسأله که آقاي دکتر چطورند يا چطوري است اين يک وقت ديگري باشد. (55) در مرداد سال 56 هم آقاي عزيزيان ضمن نامهاي به امام از ايشان خواسته بود تا دربارهي کتابهاي شريعتي اظهار نظر کند، امام در پاسخ نوشتند: من صلاح نميدانم در چيزهايي که موجب اختلاف ميشود، دخالت کنم. (56)
44- شريعتي آنگونه که من شناختم، ص 35.
45- صحيفهي امام، ج 8، ص 437.
46- سخنراني دهم آبان 56 (صحيفهي امام، 3/347)، سخنراني سوم دي ماه 57 (صحيفهي امام، 5/280)، سخنراني سيام ارديبهشت 58 (صحيفهي امام، 377-376/7) سخنراني سي و يکم ارديبهشت 58 (صحيفهي امام، 412/7).
50- خاطرات رجبعلي طاهري، ص 99 – 100.
51- ايران و انقلاب اسلامي، ص 139 – 140.
52- صحيفهي امام، ج 4، ص 237، ج 7، ص 42.
53- صحيفهي امام، ج 7، ص 410.
54- همان، ج 8، ص 534.
55- همان، ج 9، صص 43 – 44.
56- همان، ج 3، ص 206.